تبليغاتX
عرفان سرخ

شش دفتر شعر محسن پزشکیان،  توسط انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی به همت جناب شیخ الحکمایی با مشارکت جناب میرافضلی در بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه می شود. مرحوم پزشکیان (۱۳۵۸ ـ ۱۳۲۶ش) از شاعران بناحق فراموش شده دهه چهل و پنجاه است که در قالب‌های نیمایی و سنتی (غزل و مثنوی و رباعی) اشعار ارزنده‌ای خلق کرده و به دلیل مرگ زودرس در سال‌های اولیه انقلاب و عدم انتشار شعرهایش تا به امروز، جایگاهش به درستی شناخته نشده است. وی در سال‌های حکومت پهلوی، شاعری مبارز و معترض محسوب می‌شد و تأثیر شعرهایش بر جمعی از شاعران کازرون و بوشهر، انکار ناپذیر است. بخصوص مرحوم نصرالله مردانی تحت تأثیر غزل‌های نو پزشکیان، به سرودن غزل روی آورد و نامش را در میان احیا کنندگان غزل در دهه شصت به ثبت رسانید.  غزل‌های محلی مرحوم پزشکیان به گویش کازرونی، از تازگی و استحکام زبانی خاصی برخوردار است . نشر این کتاب به عنوان اولین اثر چاپی در گروه ادبیات انقلاب اسلامی فرهنگستان، گامی مؤثر در شناخت و بررسی ریشه‌های ادبی این شاخه ادبیات معاصر و معرفی شاعران پیشگام آن، محسوب می‌شود.

شبستان، راهرو 23، غرفه 4:انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی


برچسب‌ها: شش دفتر مجموعه اشعار محسن پزشکیان
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:34 |
در روزهاى خلوت دلگير برفى
نام مرا
بر شيشه سرد زمستان
با آه‌ه‌ه
بنويس!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 9:23 |
كه‌اى؟
كجايى؟
بى‌نام!
دوستت دارم
تبى؟
تباهى خونم ارزانيت
جنونى؟
آشوب ياخته‌هايم!
بى‌نام!
دوستت دارم
آن‌گونه عاشقتم كه در افلاطون
به ريشخند مى‌نگرم

جنون!
كجايى؟ جنون؟
          كه ماهى آب توام

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 9:13 |
درخت و باغ و بهارم! چه بر تبار تو رفت؟
به باد وحشت توفنده برگ و بار تو رفت
تو ذات جنگلى اما بلند و بالنده
دوباره، چندى اگر رونق ديار تو رفت
ز خون سرخ شقايق ـ شهيد دشت ـ ببين
سموم ظلم سياهى كه بر بهار تو رفت
بسا نثار تو خون‌هاى بى‌دريغ شده‌ست
نمى‌شود به دريغايى از كنار تو رفت
تو را سلامت و مردان مرد بى تسليم
اگر به خندق تزوير تك‌سوار تو رفت
اجابـت همه استغـاثه‌هاى سيـاه!
بيا كه عمر اسيران در انتظار تو رفت
به كار توست همه دست و ديده و دل و جان
مباد آنكه بگويم ز دست، كار تو رفت
مراست ظلمت اگر، پيرهن ببخش اى نور
نمى‌شود به سياهى در استتار تو رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 9:11 |
پا تا به سرش جامه فولاد
با آينه استاده برابر
از هيبت تصوير
شمشير بر آيينه كشيده‌ست

بگذار بجنگد
بگذار كه با خويشتن خويش بجنگد
آنگاه كه آيينه فروريخت
بيگانه‌تر از او
در خاك كسى نيست
          تنهاتر از او در همه افلاك كسى نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 9:8 |
چه غمناك و سردَرگريبان و خسته‌ست!
چه سرخ است چشمانش
-از گريه گويى-
نسيمى كه از مرز آگاهى خاك
مى‌آيد امشب

خدا را كدامين پرنده
بر انديشه باد پَرپَر زد امشب
و بر غنچه سُربىِ سُرخ‌فام گلوله غزل خوانْد
كه اين‌سان دلم شور ديوانگى دارد امشب؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 8:55 |
بگير دست مرا
و نبض مرتعش گرم مهربانم را
كه زير پنجه، به تكرار مى‌رسد
بفشار
و بگذر از همه كوچه‌باغ سبزِ خيال
بگير دست مرا
كه عاشقانه بخوانيم و بگذريم از شب
چه بى‌تو بى‌تابم
چه بى‌تو غمگينم
ولى صداى نفس‌هاى عاشقانه تو
صداى شب‌پره‌اى، حتى
ـ‌صداى دور و پريشان بال شب‌پره‌اى‌ـ
سكوت اين شب غم‌بار را نمى‌شكند
تو را به باد سپردم
تو را به آب
تو را كه شب همه‌شب
در آبگينه چشمم سرود مى‌خواندى
تو را به دشت پريشان سوخته در آفتاب سپردم
تو اى عروس ديار خورشيد و زورق و دريا
هميشه مثل نسيم
كنار بيرق لرزان آب‌ها بنشين
و مثل شاخه ماه
مقيم خلوت شب‌هاى بى‌قرارم باش
و تا سپيده صبح
كنار سوسوى فانوس‌هاى دريايى
در انتظارم باش

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 8:53 |

این یاوگان که دمشان خشکانده  ریشه ها را

بادند و درنوردند اعمال بیشه ها را

خصمانه می تراشند، در حیرتم که تا چند

این سنگها خموشند، بیداد تیشه ها را

در خویش اگر نگنجم نبود عجب چو بشکست

فریاد مرد تصویر قاب همیشه ها را

آئینه زارم از تو ، ای صبح اگر بشویی

با صیقل تبسم، زنگار شیشه ها را

از سرخوشان مپرسید غمنامه ی اسیران

سرشاخه ها چه دانند اندوه ریشه ها را

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ساعت 13:10 |

آن سوی شیشه

            سرما

                        بیداد می کند.

 

در سردسیر پربرف

در بادهای هرزه که تا عمق استخوان

                                    می تازد

خورشید استوایی چشمت اگر نبود

بر من چه می گذشت؟

 

پای اجاق قلبت

هنگامۀ تمامی برفستان را

از یاد می برم.

                                    تهران، بهمن 1350

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ساعت 12:48 |

دل گيردم از ماندن، شوق سفرى دارد
دُزدانه پىِ رفتن، پايى و پرى دارد
آن را كه سكون مرگ است چون آب نمى‌ماند
از ماندن و گنديدن، گر خود خبرى دارد
اى پاى توام رفتار، اى بال توام پرواز
دريابم اگر لطفت با ما نظرى دارد
جان‌مايه سپر كردند مردان خدا، چون گل
كز برگ تن خونين، بر سر سپرى دارد
باكت نه اگر چون تاك، از درد به خود پيچى
كين شاخ خَم اندر خَم، شيرين ثمرى دارد
آن كاخ ستم خوش سوخت در آتش خشم خلق
آن سوز نهان، بارى، اين‌سان شررى دارد
بر معبر طوفان‌ها، رشك آيدم از لاله
كو خنده به لب، امّا خونين‌جگرى دارد
ديشب خزه جوبار، با طعنه جگن را گفت
كاى سربه‌هوا! هستى زير و زبرى دارد
افراشته‌اى قامت در باد و نمى‌بينى
پاى ستم و دست تاراجگرى دارد
زيباست به رعنايى سر‌بَرزدنت از آب
تا خلق بگويندت بالنده‌سرى دارد
امّا نه ز روى رشك، من گويمت اين معنى
بى‌نام‌و‌نشان مُردن، لطف دگرى دارد
خنديد جگن كاى خام! اينم نه عجب از تو
اين منطق ويران، هر بى‌پاوسرى دارد
آرامش عمق آب، يكسر به تو ارزانى
ما سركش و آزاديم، ور شور و شرى دارد
بنگر همه تن شمشير در پيكر بادم من
كاين‌سان ز چه از بيداد بر ما گذرى دارد
گاهش بدرم سينه، گاهش بخراشم تن
ور بشكندم قامت، بر خود ضررى دارد
كز ريشه من، فردا، صد شاخ دگر رويد
وآن ياوه ز هر سويى، جان در خطرى دارد
گفتند بس اين تمثيل، تازه‌ست هنوز امّا
هر تيره شب مُظلم، خونينْ‌سحرى دارد
گفتى كه چو نِى پوكى، تلخ آمدت اين، ليكن
 نِى با همه بى‌مغزى، گاهى شكرى دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ساعت 12:43 |

لالا کن نازنین نازنینم

لالا کن شب درازه

لبات گلبرگ نازه

دو چشمت جنگل خاموش رازه

لالا کن شب درازه

تنت خستس لالا کن

دلت گنجشک پربستس لالاکن

تنت خستس لالا کن

لالا کن بسترت سرده میدونم

دلت دریاچه درده میدونم

بخواب سنگ صبور کوچیک من

که دنیا

همینجوری نمیگرده میدونم

چش گرگ بیابون پس در انتظاره

دیگه طاقت ندارم

لالا کن من میرم گرگو بگیرم

                                  ببندم

                                      چشماشو در بیارم

لالا کن

میام پیشت دوباره

اگه چنگال تیزش نکرد امشب تنم رو پاره پاره

لالاکن

چش گرگ بیابون

پس در انتظاره

لالاکن شب درازه

لبات گلبرگ نازه

دو چشمت جنگل خاموش رازه

لالاکن شب درازه

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 12:45 |

من در تو مثل رود، که در بیشه جاریم

با من اگر بیایی صحرا را که هیچ ، حتی کویر را تسخیر می کنم

همراز رود در بیشه!

تنها ،

غریب خاک چرا می گذاریم؟

اما تو سالهاست ،

پا در زمین و سر بهوا مانده ای

تا خاکهای بیهده را بارور کنیم

همراز من، تنها بدست دشت چرا می سپاریم

همراز من!

من روح حرکتم

با من بیا

 

خرداد ۱۳۵۰- تهران

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 12:26 |

خدعه مى‌بارد از اين ابر كه بارانش نيست
بوى خون مى‌وزد، اين عطر بهارانش نيست
قفل بر حنجره شهر تو گويى زده‌اند
كه دگر ولوله نعره مردانش نيست
دردمندان جهان در پىِ درمان رفتند
درد ما چيست كه امّيد به درمانش نيست؟
واژگونى سزد آن كاخ كه از بيخ بنا
خشتى از راستى اندر همه اركانش نيست
به عيان پنجه به خون كرده فرو اين جلّاد
شرمى از رنگ و رياكارى پنهانش نيست
روى اين ديو پرى‌چهر مبين كز همه ننگ
لكّه‌اى نيست كه بر گوشه دامانش نيست
به قصاص همه گل‌ها كه برآشفت به باغ
دست هر شاخه دراز است و گريبانش نيست
اى‌بسا جان دلاور كه به خون غلتيده‌ست
خون اينان تو مپندار كه تاوانش نيست
باش تا شهر مصيبت‌زده بيدار شود
كه دمى بيشتر اين شعبده مهمانش نيست
آن‌كه را خانه و شهر و در و كو زندان است
بيم بى‌مونسى گوشه زندانش نيست
گر بگيرند و ببندند و به دار آويزند
نقش اندوه به چشمان پريشانش نيست

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388 ساعت 1:54 |

چه ویرانی  چه دلگیری چه ناشاد       خدا را خانه ای یا ظلمت آباد

اجاقت آتش خون شهیدان                  چراغت برق تیغ تیز جلاد

 

چه دانی زهر زجر از خنده من         چه دانی جان خشم آکنده من

که دارد تسمه بر کف ديو تاریخ       زند بر مرده و بر زنده من

 

سلام ای مرگ بی زنهارم امروز       سلام ای طالع هشیارم امروز

به ذلت زیستن رسم سگان است         سر شیرانه مردن دارم امروز

 

چه سالی ای بهاران تو خونين           سراسر لاله زاران تو خونين

به سرب سرخ می ماند تگرگت         چه ابری جمله باران تو خونين

 

سرود سرخ با باد است امروز          ستم ویرانه بنیاد است امروز

هلا دریای آزادی فردا                     خیابان شط فریاد است امروز

فایل صوتی را از اینجا داونلود کنید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 3:5 |

 خاموش و دل گرفته و ظلمانی                   اي شب به بخت خفته من ماني

بس دير مانده ای و کنون بایست             تا سر کنم سرودِ سحر خوانی

وقت است با فرشته در آمیزی                 ای آنکه سر سپرده ی دیوانی

چشم یقین بحق بگشا برگرد                    از راستای حسرت و حیرانی

ای جانشین حق به زمین ، انسان              ای راه روح و نغمه ی ربّانی

منشین خموش تا منشینندی                    اهریمنان به مسند یزدانی

بگشوده دست ظلم به هر سویی                بر باد داده رسم مسلمانی

اسلام دین فقر و حقارت نیست                عدل است و سر بلندی انسانی

بشکن بت زمان که بَراهیمی                  حق خواه، حق ، که موسی دورانی

آتشفشان خشمی و خاموشی                   رودی و در تفکّر طغیانی

تو خانه ای نه ای چه سکون است اين           بشتاب شیر شرزه میدانی

شیری ، تو زه چگونه تواند بست             بر شیر عو عو  سگ کهدانی

صبر و سکون کجا به تو زیبد آی ؟             دریای پر تلاطم طوفانی

آتش به خار بوته ی دشمن زن                   در باغ جان جوانه ی ایمانی

رازی بزرگ و محو و مه آلوده               کوهی به پشت منظر بارانی

خواهی چو کاه اگر نروی بر باد              شو معتصم فرشته وحدانی

صفری و پوچ و پوك به ذات خویش             معنای پوك خویش نمیدانی؟

ده می شوی و ده چه ، که ده چندان            گر خود به پیش واحد بنشانی

معنا شوی و هیچ تو کل گردد               چون وحدت است ضد پریشانی

این سنّتِ تکامل تاریخ است                   طاغوت ره نبرده به سامانی

بنگر یکی به زندگی بوذر                     تبعیدی حکومت سفیانی

تا لحظه ای که شهد شهادت خورد             بر لب نزد سبوی تن آسانی

می گفت اگر به خانه ات آمد فقر               اسلام را ز راه دگر رانی

دارم عجب از این که نمی سازد               با تیغ تیز چاره ی درماني

با زجر خو گرفت و نشد ساکن                این است استقامت روحانی

یک ره نظر به واقعه ی حر کن               آن دف که خورد سیلی ربانی

از قعر جهل آمد تا ايمان                    دانی چرا طی شد در آنی؟

راهی که پیش آن ابدیت هیچ                  وان بیکرانه فرصت کیهانی

شادا دمی که چنگ فرو مرده                 گیرد نوا بزخمه ی سبحانی

عشق است آنکه چشمه ایثار است              اینجا نه منطق است و نه برهانی

بنگر حسین را که ز خون او                     پر بار شد حماسه ی انسانی

سالار عاشقان همه عالم                       طی کرده راه عشق به پیشانی

تا بذر انقلاب بیفشاند                          در خاک خوب خفته طولاني

در نيمه راه  حج به بلا رو کرد                 نه جنب طوف کرد و نه قربانی

یعنی قیام در ره حق از حج                   واجب تر است گر تو مسلمانی

چون او اگر به راه خدا میری                 مير مهان  و ماه امیرانی

وان حمزه بی زره به غزا رفته               ببرِ دمانِ بیشه ی ربّانی

عشق است هفت جوشن جان او               منگر به ان رهایی و عریانی

وان جعفران پرنده ی خونین بال               در باغ عدن گرم غزل خوانی

باز آن علی که ششصد از او مانده            بر دار گفت عیسی نصرانی

آه ای علی به یاریِ من بشتاب               ای آنکه دستگیر ضعیفانی

وینك عجب که نوح را خواندست           هم نام او به لوح سلیمانی

وان مصطفی که بر در اکرامش              روح القدس نشسته به دربانی

درس جهاد و قسط و عدالت را               با او بخوان به مکتب قرآنی

اینک ببین ز خون شهیدان است              بی سنگ رنگ گوهر رمّانی

دجّال گرم ره زدن مردم                    گرگ دغل به کسوت چوپانی

گلگون سوار روشن رویاها                 می آیی از کرانه نورانی

تا حقِّ توده های ستمکش را                 از حلق باد مظلمه بستانی

تا دست انتقام خدایی را                      از آستین خلق برویانی

وین صخره های ساکن سنگین را             بر درّه های خفته بغلتانی

وز لعل نور اخگر ایمان را                    در خرمن سکوت بترکانی

چشم امید خلق به سوی توست                تو وارث تمام شهیدانی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 2:22 |

...در گیر و دار خویش و خدا بودم

که ناگهان

قرچ قرچ خشک دنده هایم را

                          در حال خرد شدن 

 زیر پای اژدهای آهن

  بر آسفالت قم شنیدم

و زیر باران گرم سرخ سرب

                         در تبریز تطهیر یافتم

مشتی شدم درشت در میان ملیونها مشت

                               و قطره ای شدم از اقیانوس پر تلاطم مردم

    در اصفهان کازرون  مشهد   

 در مردم گم

نهنگ آب شهادت شدم

                    و با هزاران فریاد آمیختم در نجف آباد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 17:43 |

تو دَسُّم حاصلِ دنیا نَمُنده غیرِ دلخونی

که رفته خرمنِ عُمرُم دَمِ تَشبادِ تُوسونی

رو قنّاره ِی غم عِشقِت وا شاطور سیُوی هِجرون

هزار جام میکُنَن هَر دَم مثالِ گوشتِ قربونی

تو در امشُو نَخوسین ایّهاالنّاس اِشتو حال گُفتم

که میباره دِلُم شُرشُر مثالِ ابر بارونی

بَِهُوی  خون مُنی اَی گَردَنُم زیرِ تِوَر بِیلَن

مُ دَس وردار اِشِت نیسُم به هم ای سهل وآسونی

اِلهی آسمونِت گُل بباره کج ایزا رَسمَن؟

مُ با او دوسِ جونجونی او با مو دشمنِ خونی؟

میگن دنیا جوهونَن اَی دروغ نَمگَن سی چه نب مو

اَ چیش نِی دَمه غیرِ زحمتُ زجرُ پریشونی؟

کویرَن دنیامو صحرُی وِِلَهکَن خاک خارسون

نه اُو داره نه اُودونی نه گلبونگ مسلمونی

اَ ترسِ دیوِ شُو هر دَم دِلُم تو سینه میرُمبه

ای شُوسون سیان یا شُو تو پِر پَنجِش مُ زندونی

خدوُی توم دون نه ناشکرُم که مینالُم اَ درگاهِت

کی غارت کِرده خون مونَم خودِت بِختَر مُ میدونی

کلامت مِث خارَن «مُحسِین» که اُوگَک دل میترکونه

تو خارسون گُلت کج بیک بگُم کِردِی گل افشونی؟

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 16:35 |

حَضَرات کازرونی بِیلیم گِلِه پیش هم نَکنیم

دِ بَسَن یکی وُ دوتُ کَمُ و بیش هم نکُنیم

هَمَمو قُومُ خویشیم همسادهِ ی چیش تو چیشیم

قوز نَشیم اِنگا خوروس  سِیلِ تو چیش هم نکُنیم

صب تا شوم مُنگِه اَ جون همدیگه سَر هیچ نَدیم

وا ای مِقراضِ زبون هَمزُ تیلیش هم نکنیم

تَش تو قبرِش بیا دَر اوک می پاشه تُخم نِفاق

ما که وا هَمدِه کاکویم آخونِ خویش هم نکنیم

اَی میخُوین اهلِ زمون خنده اَ ریشمو نَکُنَن

ایقَدَر پُی  سر هم خنده اَ ریش هم نکنیم

همه بَلگِ یه درختیم تو یه خاکَن ریشَمو

ایقدر خارِ شماتَت اَ تو چیش هم نکنیم

مِثِ کُه یکی باشیم تا دَم کُهشور نَریم

شون اَ شون هَمدِه بیدیم پخشُ پیلیش هم نکنیم

بالُو وُ دومَن وُ چابی یِه وَجَب خاکِ خُدان

چیشُ هَم چیشی اَ قُوم ُوُ دون خویش هم نکنیم

هیشکِه غم ما نداره خودمو غم هم بُخُوریم

تو یه کُورِه ی می زنیم چِنگ دِ کیش هَم نکنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 10:9 |

اِنگا اِمشو دُواره اَبرِ دِلُم بارونیَن

آسمونِ دلُم اِمشو دُواره طیفونیَن

کی میگه زندِهین ای   بَخدا دِقّ دِلَن

کی میگه راحَتیَن ای   بَخدُا دلخونیَن

مُ سیا تشکِ پریشونمُ اَ بِیلِه جُدام

سَرنِوِشتُم همه اِنگا بی سرُ سامونیَن

کفترِ خونِهیُم دَسِّ تو دَسُّم کِرده

اَ لبِ بون تو رفتن نه به ای آسونیَن

نه سبک میکنی دردُم نه یِ درمونی میدی

اُنچی مِیلی رو دِلُم دردَنُ بی درمونیَن

کاشکه دسّات قلم میشو میراشکال که خودُم

یِ طرف زندونیُم دل یه طرف زندونیَن

مو سیا بختِ تُونُم کُچّه نَزَه اِی می بینی

پِنجه یِ دالِ سیاهُم رفیقِ جون جونیَن

اُی عامو اُی دلِ دیوونه کسی رات نمیده

رفتَنت ایلَت و اولَت بَخُدا نادونیَن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 10:5 |

نَمگُم که رو سینَت مِث سین ریزِ طلاتُم

نمگُم رو تَنِت مِث گل خوش رنگ قباتُم

وختی که قُلُنگا می پَرَن  سِی میکُنی تو

نمگُم که مو مِث سایه ابرا تو چیشاتم

مو کفترِ بونُم بزَن اَی اُو دونه نَمدی

مو کُوگِ اسیُرم بُکُش اَی نَمدی نجاتُم

دل مِهرِگیا نَمخا خودِش همزا کلوتَن

وردار رو سَرُم پات که خُودُم هَمزُ پاساتُم

هِی زُرمیخُورُم دورِ تو سیم نَمشه یِه بَلکِی

مِی ذَرّه خاکُم که سَلَلو تو هواتُم

تو خون دِلُم غیط میخُورِه تا مچِ دَسِّت

میگی سورورو سَمبورورو بوگ که کجاتَم

روم روب تُنَن وَ شُو رو اِشِت وا نمیگرده

اِنگاره تو قبلهِ مُنی مام قِبله نَماتُم

عشق تو بلا تَش  بی مِثِ خونه کعبن

وَختُوی تو مِنا هِسُم وُ وَختُوی عَرَفاتُم

ای دیدومکی کِم شینی ری برگین خونَش

دَسُم دومَنِت اونجُو مُ محتاج دعاتُم

مث  صد تُو هره مَش رو مو غم  لوش  اُورده

محتاجِ یِه اَشکی عسل گرمِ لباتُم

گفتی که یه بوس میدی زکات رو جوهونت

بوگ تُر کی میگردی؟ مو گداتُم! مو گداتُم!

طفل دلِ مُ پیش غمت اومده کُتُّو

تو مارگوزومَک نندازِش عامزوی بی صَفاتُم

گفتی ای دِ کُج بی یِهُو سُوز شُ سَر رام؟

نمدون که مو مُحسِینُم وُ کازرون وِلاهاتُم؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 16:29 |

روزگاری عده ای بودند که به آنها چل سرخون (چهل سرخان) می گفتند.این آدمها که چهل نفر بودند بسیار شیاد وحقه باز بودند. آنها آدم های ساده را گیر می آوردند وبا کلک وحقه لختش می کردند و دار و ندارش را می گرفتند.یک روز یک نفر الاغی به بچه اش داد وگفت: این را به بازار ببر وبفروش. وبه بچه سفارش کرد که آن را کمتر از سی تومان نفروشد. شب عید بود و می خواستند با پول آن لباسی و کفشی و چیزی بخرند.گفت:"اگر بیشتر زورت رسید بفروش اما کمتر از سی تومان به هیچ وجه نفروش چون این الاغ بیشتر از سی تومان ارزش دارد"

چل سرخون عادتشان این بود که راهی یا گذری را به فاصله مثلا حدود صد یا دویست متر بین خود تعیین می کردند.می ایستادند ودیگر کسی جرعت عبور از آنجا را نداشت چون امکان نداشت که سالم از دست آنها بیرون برود. پسر افسار الاغ را بدست گرفت و به راه افتاد. آمد وآمد تا به نفر اول از چل سرخون رسید. اولی به او گفت :"پسر بزت را چند می فروشی" پسر دور وبرش را نگاه کرد وگفت :"من که بز ندارم ! کدام بز؟" چل سرخون گفت :"همین بزی که بندش را در دست داری" پسر گفت :" این که بز نیست عمو این خر است ".گفت :"چشمت را بمال تو می گویی این بز خر است؟ خوب اگر فکر می کنی که خر داری برو به سلامت". پسر به راهش ادامه داد تا به چل سرخون دومی رسید. دومی گفت:" به به پسر عمو آمد. پسر عمو این بزت را چند می فروشی؟" پسر به الاغ نگاه کرد وبا خود گفت:" پناه بر خدا این ها مگر کورند که به الاغ به این بزرگی میگویند بز؟ مگر عمو تو چشمت نمی بیند که این خر است؟ می گویی بزت بچند؟" چل سرخون گفت:"تو چشمت کار نمی کند که این بز را خر می بینی وگرنه میبینم که یک بز بیشتر جلو تو نیست" پسر گفت : " ولله عمو جان این الاغ را پدرم داده است که ببرم و سی تومان بفروشم . حال اگر تو میگویی بز است معنی حرفت را نمی فهمم". چل سرخون گفت :"معلوم می شود که تو آدم با صداقتی هستی که به تو گفته اند این خر است و تو هم باور کرده ای".


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 14:13 |
نگاهی به مجموعه اشعار "سرگردان ساعت چهار"، "بی‌باتویی‌ها " 
و " نخند داوینچی، می‌خواهم برای گریه رنگی پیدا کنم"
نیمه‌های پُر لیوان‌ها
 

۱- سرگردان ساعت چهار، اسکندر احمدنیا، 1385، نشر شروع
همین دیروز بود، دیروزِ چهل سال پیش که"اسکندر" روی یکی از نیمکت‌های کلاسِ یکی از دبیرستان‌های بوشهر رو به روی من می‌نشست. من معلمی بودم جوان و پر شر و شور و اولابد نوجوانی که مثلاً دانش‌آموز کلاس من بود. ادبیات درس می‌دادیم ما! از در و دیوارهای بوشهر آن سال‌ها شعر بود که می‌بارید و من عاشق باران بودم. "آتشی" می‌گفت: در شعرهای "باباچاهی" آدم خیس می‌شود. "احمدنیا" انشاء‌نویس و انشاء خوان درجه اول کلاس بود. ساکت هم بود به گمانم! بدجنس که نه، از همان آغاز امادرگیر سر به زیری‌های خودش بود. در این سر به زیری اما گاه بدش نمی‌آمد که گیری هم بدهد به ما، کُنجیری مثلاً ! "اسکندر" پرید از جا ناگهان و دید که کلاه برای افتادن از پشتِ سر درست نشده، پس محو تماشای کوه‌ها، افق‌ها، آسمان‌ها و آسمان‌ خراش‌هایی شد که مسئله آموز صد مدرس بودند. خلاصه، بهار بود، اسکندر بود و محسن پزشکیان (زنده‌یاد) بود، ابوالقاسم ایرانی بود، عبدالباقی دشتی‌نژاد (زنده‌یاد) بود، شیرزاد آقایی (زنده‌یاد) بود، پرویز پروین(زنده‌یاد) بود، علی گلزاده بود، خورشید فقیه بود، احمد آرام بود، مجله‌ی "تکاپو" بود، حسن زنگنه، ایرج صغیری و غلامرضا محمودی بوده بودند، دکتر سید جعفر حمیدی بود و محمد‌رضا نعمتی‌زاده بود وَ بود وَ بود وَ
غوغای کودکانِ وطن «آتشی» خوش است / ما دل بر این ترانه‌ی زیبا نهاده‌ایم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 13:41 |

 khab haye kudaki

 

در خوابهاي كودكي

آن دو ستاره كوچك را

كه آنچنان به هم نزديك مي نمودند

كه گويي رازي را با هم به زمزمه بنشسته اند

با دستهاي كوچك بازيگوش

به هم نشان مي داديم

و با غرور مي گفتيم:

"آن هم ستاره هاي من و تو"

و هيچ فكر نمي كرديم

كه آن ستاره هاي كوچك

شايد هزاران سال نوري

از هم دورند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 12:46 |

جز زهر سیه در رگ شب جاری نیست     هر بر که زند چاره بیماری نیست

من در عجبم کی شب پتیاره پیر!              می میرد و خسته از سیه کاری نیست؟

 

باران ، باران چه بی امان می باری!         سنگین و صبور و سرگران می باری

پنداری مادر زمینی که چنین                   بر نعش شهیدان زمان می باری؟

 

دستان تو پاک چون چمنزارانند                یا چون غزلی به مطلع بارانند

چشمان تو مهربانتر از شب لیکن              سرلوحه دفتر سیه کارانند

تنهايم و در جهان كس انبازم نيست
صد شعله به دل دارم و آوازم نيست
اى بال بلند، زين سكون شِكْوه مكن
با شبْ‌پرگان رغبت پروازم نيست

 

فایل صوتی رباعی ها با صدای پزشکیان  را از اینجا دریافت کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 10:2 |

بیکاریت مِی دادَن ، دائم نَخون یاسین تو گوش کَر ای

چه کار داری که میخوُی راه بیاری قلبِ کافر ای

گمون کِردِی حَکیمَن ای،  وا تیغ مِزلِنگِ خون ریزِش

آدم صاف ساده ، نَی لی ماده ی دل زیر نیشتر ای

خُدات بِد اِی عامو روزیت،  نَه اینجان اَی گَدُوی عِشقی

چه فُیدِی دارِه وُیسیدَن،  نَشُو ماطل به دَم دَر ای

هِرفتی کوفتت وا دَسِّ جُورش ، باشه ، دندِت نَرم

نه هم اوّل اِشِت صَد دَفعه گُفتُم نَر تو دَم پَر ای؟

شقایق خون مُخ رِخته ، اُواره دشتِ مُخ کرده

اَ چیش سُوزِ چِِویلت بوگ اَ جون مُ چِم خوا بیشتر ای؟

میگم: جونم گدات رفت ، دِ دَس وردار اَ ایمونُم

میگه: مِی خون مُ رنگین ترن آخُ ، او هم سَر ای

میگُم: آدم باهاندهِ بی بالَن ، اَی وَرکِشُم پاشنه

میرُم رفتُن زکی خانی ،  میگه:  یالا چِه بِختَر ای

خدایا خونِ ناحق خیلی گردَنشَن ، اِشِش نَگذر

نه مُ تَنام که مینالُم اَ زخمِ نیشتِ خنجر ای

تو بَندِش هِی تقلّا میکنی هی تنگ تر میشه

خودت خسّه میکنی مُحسِین، وا در نَم یُی اَ چَمبَرا ی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 9:23 |

تاب نسيم و رقص ناب نسترن، من
عطر ترِ باران و آواز چمن، من
رفت آن شبان هم‌خانه هيهات بودن
اشراق صبحْ‌آغاز و نور شب‌شكن، من
ديرى چو مرغ كورِ شب بودم دريغا
گفتى كه مُهر مرگ دارم بر دهن، من
گرديده‌ام، گرديده‌ام، بسيار بسيار
بر آتش حسرت، چو مرغ بابزن، من
در من كسى مى‌كَند گور خود به ناخن
وينم عجب هم مُرده من، هم گوركن من
گنديدن است آرى سزاى ماندگارى
كى داده‌ام بر ماندن مرداب، تن، من
من ماهى آبِ توام اى عشق، درياب
تا وارَهم زين رنج مرداب عَفَن، من
رودم، بلنداى سرودم، گرم و نارام
پيچنده در غوغاى سوداى «شدن» من
تا بولهب‌وارم نگندد تن به خوارى
بوجهل خود را كُشته‌ام در خويشتن، من
گم‌گشته در ظلمات خود بودم زمانى
در وحشتستان درون، فريادزن من
از سر مپرس، از پا مگو، نشناسم اينك
پا را ز سر، در شادىِ خوديافتن من
مهتاب شب، شب‌خوانى مرغان شنيدى؟
شور تمام عاشقانم در سخن، من
تا صبح رحمان سر زد از آفاق جانم
صد كهكشان خورشيد، گرمِ تافتن، من
وينك سرآغاز گُلم، خون بهارم
سرسبز من، پيروز من، گلگون‌كفن من
تاب نسيم و رقص ناب نسترن، من
عطر ترِ باران و آواز چمن، من

 فایل صوتی رقص ناب نسترن با صدای پزشکیان را از اینجا داونلود کنید. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 11:59 |

Darvish & 3 dozd

شاه عباس شبها لباس درویشی می پوشید و در گوشه و کنار شهر به گردش می پرداخت. مقصود او از این گردش ها بیشتر رسیدن به وضع فقیران و بینوایان، و دیگر منظورش حراست شهر و جلوگیری از فساد و دزدی بود. از این گردش با لباس مبدل وناشناس استفاده های زیاد می کرد. اتفاقا شبی از شبها حین عبور از بازارچشمش به چند نفر افتاد که در پیچ وخم بازار خود را پنهان کرده اند. شاه عباس به سرعت دنبال آنها رفت و مثل درویشان یاهو یاهو کنان به نزدیک آنها رفت و گفت:«برادران بایستید تا من هم به شما برسم». آن چند نفر دیدند او یک درویش است بدون ترس ایستادند. شاه عباس گفت:« شما را به خدا قسم میدهم که به هر جا که امشب می خواهید بروید، مرا هم با خودتان ببرید».آن سه نفر به هم نگاه کردند . یکی از آنها گفت:«تو می توانی با ما هم قدم بشوی؟ چون ما خیال داریم به خزانه شاه عباس دستبرد بزنیم وتو چون درویش پاکدامنی، نمی توانی با ما همکاری کنی». درویش گفت:« من مایلم در این کار با شما شرکت کنم». نفر دوم گفت:« ای درویش ما هر یک هنری داریم». درویش گفت:«هنر شما چیست ؟ شاید من هم هنر بهتری داشته باشم». اولی گفت:« من از هر دیوار صافی مثل مار بالا میروم». دومی گفت:« من میتوانم هر قفل بسته ای را به آسانی باز کنم». سومی گفت:« من زبان سگ را می دانم و می فهمم چه می گوید این سه هنر ما. حالا تو چه هنری داری؟» درویش گفت:« من اگر سبیل راستم را بجنبانم عالمی را آباد می کند و اگر سبیل چپم را بجنبانم عالمی را خراب می کند».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:48 |

 

 

 

۱- اِنگا اِمشو دُواره اَبرِ دِلُم بارونیَن                                 Download 

 ۲- تو دِلُم مُنده که بی غصه یه روز شُو بُکُنُم                    Download 

 ۳- نَمگُم که رو سینَت مِث سین ریزِ طلاتُم                       Download 

 ۴- دل پیرسوکِ طاقِت بی ، پَرُندیش باشه دَسِّت                 Download 

۵- اوّل مو می‌گفتم که تو دنیا وا تو اُختُم                           Download  

۶- حَضَرات کازرونی بِیلیم گِلِه پیش هم نَکنیم                     Download 

۷- تُوسون و زِمسون ، روز و شُو ، اِی آسمون جون میکَنُم  Download 

۸- تو دَسُّم حاصلِ دنیا نَمُنده غیرِ دلخونی                          Download 

 ۹- بی کاریت مِی دادَن دائم نَخون یاسین تو گوش کَر ای    Download 

۱۰- اَبرِ پوُهیزی رو دَر و بون مُرواری بیزَن                   Download 

۱۱- اِی خُوشَن پیشِت بوسوزُم شمعِ کاشونَت بِشُم                Download 

۱۲- دِ بَسَن اُی عامو وَردار بُرو اَروا مُردَت                       Download 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 2:38 |

 فایل صوتی با صدای محسن پزشکیان را از  اینجا  دریافت کنید.

مرگ آفرين دم سرد

عفريتِ زندگي خوار

پنداشت كين حصاري

اين رود گرم رفتار

با آن همه سرودش

فريادِ تار و پودش

در باتلاق سلول،

از پويه باز ماند

يا خامشي پذيرد،

با خواب سبز جلبك

ـ در حيرت وزغ‌ها ـ

بميرد،

عرفان سرخم اما

شیدا و عاشقانه

جوشنده مثل آتش

بالنده مثل جنگل

روينده مثل طوفان

ابر ترانه بار است

بر دشت خشكساران،

اینک هزار صوفی

اینک هزار عاشق

در خانقاه جانم

در جذبه ثنا اند

-هر لحظه مثل آغاز-

سرافراز،

تا از حسد بمیرد

عفريتِ زندگي خوار

مرگ آفرين دم سرد

ای سبز بی کرانم

جوشانِ جاودانم

زين رود گرم رفتار

بپذیر این رهاورد

-طغیان خشم خونم-

جنونم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 11:57 |

 

قرار است که گذری داشته باشم از قلب دشتستان از "بالاستان" (۱) تا لب خلیج فارس که در واقع می شود از بالای سر تا پایین چرا که منطقه دشتی و دشتستان از پایین کازرون یعنی حوالی خشت و کنارتخته در دایره ای که آن طرفش از اهرم و خورموج هم میگذرد محاط است و راه کازرون-بوشهر اگر قطری نباشد وتری است بزرگ ، در نیمه غربی این دایره جاده ای که مثل ماری تشنه با پیچ و تاب تند تنش در آفتاب بی ترحم دشت جنوب خوابیده وسر در خلیج فارس فرو برده است. یا مثل خط نیلی شلاقی روی گرده لخت دشتستان افتاده است. با کوره راه هایی-گم در درخت های وحشی بادام و گز و بنه و بلوط که شاخه های کم آبشان در باد مهربان صدای شروه خوانان می نالند. و در نگاه شقایق هایش غمی صمیمی می بینی و زلف نخل هایش بازیچه شرارت تشباد است. جایی که سالهای نه چندان دراز پیش پای غرور و غیرت مردانش در حلقه رکاب تکان خورد و بوی خون و باروت پیچید و های و هوی گلوله شغال های مهاجم را رم داد.

خبر اومد که دشتستون بهاره      زمین از خون یاران لاله زاره

خبر بر دلبر زارم رسونید    که احمد(۲) یک تن ودشمن هزاره

از کازرون شروع کردم . شهری است با خانه های گچی کهنه با نخل های بلند با پنجاه هزار جمعیت (بدون حومه). هزار و پنجاه کیلومتر دور از تهران در میان راه شیراز و بوشهر . دو شاخه بازویش یکی به طول صد وهفتاد کیلومتر به طرف بوشهر و دیگری به طول صد وسی کیلومتر به طرف شیراز دراز شده است . بین دو رشته کوه موازی از دامنه های فرعی زاگرس لم انداخته و چند روستا بر دایره ای به شعاع یک تا سه فرسخ دورش حلقه زده است. دوان ، نودان ، شاپور ، جام بزرگی ، دریس ، فتح آباد ، سید عبدالله (بلیان) ، کاسکان، مهرنگان، سیف آباد ،مله اره و پل آبگینه و چند ده کوچک وبزرگ دیگر در دور و نزدیک . خود شهر از چند محله قدیمی تشکیل شده : محل بالا (علیا) ، محل مصلی ، محل گنبد ، محل کوزه گران ، محل آهنگران ، محل بازار ، محل امام زاده ، محل چابی ، محل اوداغکی و چند محله دیگر که تازه در حواشی شهر روییده اند مثل سعادت آباد (مجل آباد) ، محل قرچه(گل سُوزَکی) که همه این محله ها به هم چسبیده اند وشهر را بوجود آورده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 5:46 |


:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر